یک دیدار نوستالوژیک | روزنوشت های طنز یک گیجعلی


یک دیدار نوستالوژیک

دبستان
امروز شخصیتی رو دیدم که منو برد به سالها پیش  . تو میوه فروشی چشمم افتاد به یه خانم پنجاه و چند ساله که خیلی آشنا میزد زیر زیرکی نگاش کردم میدونستم میشناسمش اما نمی دونستم کیه یه دفعه چشمم افتاد به دختری که همراش بود و همون وقت یه چی تو کله م دینگ صدا کرد و شناختمش ، طرف معلم چهارم دبستانم بود بنده خدا مثله پژو RD که یه صد هزار تایی دویده باشه تکیده بود اما خدایی دخترش کپی پیست مادرش بود با یه سری آپشن اضافه تر، بو عطرش از ۶ کیلومتری قوی تر از تارو مار عمل میکرد .

صدامو صاف کردم رفتم جلو سلام کردم برگشت نگام کرد و زیاد محل نداد  پشت بندش سریع گفتم خوبید خانم بهرامی اینو که گفتم دقیق شد تو چهرم و گفت تو از شاگردای من بودی  گفتم بله بنده افتخار شاگردی شما رو داشتم تو فلان مدرسه بعد یکم تعارف از کار و بارم پرسید و اینکه چی خوندم منم سریع جواب دادم بعد واسه اینکه بهتر منو بیاد بیاره گفتم خانم بهرامی من تو همون کلاسی بودم که بچه ها شیر هواگیری شوفاژوباز کردند کلاس پر آبجوش و بخار شد ، اینو که گفتم غش غش زد زیر خنده و شروع کرد از خاطرات اون کلاس گفتن بعد روکرد به دختری که همراش بود و گفت ایشون الناز ، دخترم هستند و (با یه آب و تابی ) گفت الکترونیک میخونند و جداً چه نازی داشت الناز خانم بهرامی اینا قیافش واسه من کاملاً نوستالوژیک بود و من و میبرد به سالها قبل زمانی که دزدکی مامانش و با بچه ها دید میزدیم ، بعد یکم صوبت کردن با کلی تعارف و تعریف و تمجید تشکر از بابت زحماتی که کشیده بود خداحافظی کردم .

از ۵ سال دبستان چهار سالش معلم خانم داشتیم سال اول یه خانم معلم داشتیم که به وضوح صدای کلنگ گورش شنیده میشد فوق العاده بد اخلاق بود انگار ارث پدرش و از ما طلب کار بوداگه بدونید با چه مشقتی این کتاب زپرتی اول دبستان و تموم کردیم ، شب تموم میشد و مشق شب من تموم نمی شد تکالیفش بیشتر شبیه شکنجه بود تا چیز دیگه تنها سلاحی که بچه های کلاس در مقابل کج خلقی این خانم  داشتند زدن شیمیایی بود وقتی شیمیایی میزدیم قیافش کش میومد و شروع میکرد به جد و آبادمون فحش دادن کلاً اعصاب نداشت بنده خدا

سال دوم یه معلم داشتیم خیلی چاق بود رو صندلیش که می نشست پهلوهاش  گیر میکرد به دسته های صنلی زیاد اذیت نمی کرد بنده خدا کلاً همه نیروهاش صرف تکون دادن هیکل گندش میشد و دیگه نیرویی نداشت که سر ما داد بزنه یا تنبیه مون کنه یادمه یه پسر چشم آبی تو کلاسمون بود که خیلی شیطون بود از یه گوشه  که کاور چرمی صندلی   خانم معلم پاره بود یه پونز جا ساز کرده بود تو صندلی اینقدر رو این پونز نشست و دردش نیومد که ما خودمون از رو رفتیم و پونز و برداشتیم ، شایدم دردش میومد و حال تکون خوردن نداشت یا واسش نمی صرفید تکون بخوره چون نیروی عظیمی میخواست تکون دادن اون همه بار.

سال سوم یه معلم جوون زیر ۳۰ سال داشتیم رای به رای بود فکر کنم شوهرش سر به سرش میگذاشت چون چند روز خوب بود اما بعد یه روز تلافی تمتم اون چند روزو در میاورد یه روز منو صدا کرد که انشا بخونم منم ننوشته بودم انشاء رفتم الکی دفترو باز کردم و از حفظ در مورد موضوع انشاء خوندم بعد تموم شدن انشاء گفت بیا خط بزنم انشاء تو دفترو که گذاشتم جلوش دید انشایی در کار نیست عوض اینکه تنبیه ام کنه تشویقم کرد که حفظی انشاء خوندم اون روز ازش خیلی خوشم اومد و همین خوش اومدن ازش باعث شد خیلی بهش نزدیک بشم سال چهارم هم که بودم میومد آمار منو از معلم سال چهارم میگرفت .

سال چهارم یه خانم معلم سی و چند ساله مشتی داشتیم . اینقدر مشتی بود که ما تو عالم بچه گـ ی هم فهمیده بودیم که خانم معلممون خوب چیزیه چند هفته از سال که گذشت بچه هایی که چشم و گوششون باز بود سر زنگ ورزش میشستند و چرت و پرت میگفتند راجب خانم معلم یواش یواش جو کلاس طوری شده بود که همه تو نخش بودند یادمه وقتی تکالیف و خط میزد یه پاشو میگذاشت لب نیمکت بچه ها و مینشست کله بچه ها هم همراه خانم معلم میچرخید کلاً همه از راه به در شده بودند .

سال پنجم معلم آقا داشتیم معلممون یکی از بچه باحالای آبادان بود خیلی روشنفکر و باحال بود متد آموزشیش خیلی دوستانه و باز بود سال پنجم مدرسه رفتن وخیلی دوست داشتم چون  فقط اونجا میشد آقای معلم و دید امیدوارم هر جا که هست خدا حفظش کنه .


نوشته شده توسط گیج علی در تاریخ ۷ خرداد ۱۳۸۸
دسته بندی: طنز


ارسال نظر