مناجات نامه

خدایا من راه دور نمی رم از همین امشب شروع میکنم
خدایا ظلم نیود امشب من جیبم و تکوندم تا دو تا خربزه بخرم بعد که پارش کردم مزه کاه میداد
خدایا ظلم نیست دیشب به ماشین پارک شدم تو کوچه مالیدن و فرار کردند
خدایا ظلم نیست سالی دوازده ماه یه دختر به من زنگ میزنه تا میام باهاش همکلام بشم میخواد بهم کپسول آتش نشانی بفروشه
خدایا ظلم نیست دل جوونی مثله منو واسه یه آهن پاره به اسمه سانتافه میشکنی
خدایا ظلم نیست من نمی تونم به همون چندر قاز در آمدم صفا کنم
خدایا ظلم نیست تو که از رگ گردن به من نزدیک تری به آرزوهام محل نمیگذاری ؟
خدایا ظلم نیست این همه آدم حقه بازو تو ایران دور هم جمع کردی ،بهتر نبود به نسبت مساوی پخششون میکردی تو دنیا .
خدایا ظلم نیست من از هر طرف نگاه میکنم افق و بالای یه مشت زمین ول میبینم اما زمین شهری باشه متری چند میلیون
خدایا خودمونیم این جریان استخاره چیه که ماله من همش بد میاد؟
خدایا منو جزء کدوم دسته از بنده هات تقسیم بندی میکنی ، خوبم ؟ بدم ؟ گیریم که بدم اما آق خدا گر فراق بنده از بد بندگیست گر تو با بد ، بد کنی پس فرق چیست ؟
در پایان خدایا من بابت تموم لحظاتی که تو بودی و من حواسم نبود پوزش میطلبم .
دست خودت به همرام



۲۳م ,مرداد, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۵ ب.ظ
سلام. ما شما را خواندیم. به وبلاگ تازه نو شده ی طنز حقیر هم سری بزنید. ضرر نخواهید کرد. اگر لینک کردید هم که چه بهتر. خوشحال می¬کنید جوانی را.
پاسخ به این نظر
۲۸م ,مرداد, ۱۳۸۸ at ۷:۱۳ ب.ظ
بذار خیالتو راحت کنم خدا دو تا هد فون کرده توی گوشاش . چشماشو هم محکم بسته !!! حالا حالا هم خیال شنیدن و دیدن نداره !!!!
پاسخ به این نظر
۲م ,شهریور, ۱۳۸۸ at ۸:۰۹ ب.ظ
bavaret mishe man har vaght miram shabdolaziim enghadar khasteham ziyadan ke vase inke faramosham nashan az hamashon note barmidaram va vaghti dakhele haram msham mesle doaye sare safe doreye dabestanam hamashono done done mikhonamo akharesh migam ammin.amma khodaiish enghadar room siyahe ke age khoda javabe hichkodomeshonam nade bazam jaye gelegi nadaram.khodaya khodet roberaham kon
پاسخ به این نظر
۸م ,شهریور, ۱۳۸۸ at ۳:۴۵ ب.ظ
با تمام وجود باور کنیم که خداوند آنجا که راه نیست راه می گشایدوهرگز دیر نمی کند تنها کافیست باور کنیم که او می بیند ،میداند و میتواند.جای گلایه باید از خودمان بپرسیم که چرا او راه را نشان نمی دهد
پاسخ به این نظر
۹م ,شهریور, ۱۳۸۸ at ۸:۴۰ ب.ظ
سلام آق گیجعلی
از وبت خوشم میاد و البته از خودت ( چراشو نمیدونم )
این مطلبتو توی وبلاگم گذاشتم بی اجازت ,اما الان اینجا گفتم که گفته باشم
پاسخ به این نظر
۱۳م ,شهریور, ۱۳۸۸ at ۶:۱۹ ب.ظ
درود
سایت بسیار خوبی دارید. از آنجا که من علاقه مند به مطالب طنز هستم و خودم هم یک جورهایی دستی در طنز نویسی دارم خوشحال می شوم به کلبه درویشی ام سر بزنید.
راستی درباره این مناجات نامه که نوشتید. فکر کنم اگر من این را بنویسم واقعا اشکتان در آید. چون زن بودن در ایران خیلی سخت تر از مرد بود ن است.
پاسخ به این نظر
مهر ۲م, ۱۳۸۸ at ۶:۳۷ ب.ظ
دست طنز نویس شما زیر سر ما
پاسخ به این نظر
۲۰م ,شهریور, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۹ ب.ظ
عمو هنوز گیج هستی
گیج علی از جون خدا چی میخواهی بابا پدرش در اوردید
یک شب به خوابم امد گفت دلسوز جای تو بهشت است گفتم چرا خدا
گفت تو تا حالا من را صدا نکردی دلسوز گفت من مخلص خدا و بندهاش هستم
خدا گفت این ملت ایران خواب وزندگی ندارن الان سی سال هست از ستمکار و مظلوم که میگن خدا خدا بیا درستش بکن
نتیجه میگریم که خدای خفن از دست ملت ایران خسته شده است
لطفا این همه صدایش نکنید
بنده خدا
سیاوش
پاسخ به این نظر
۲۹م ,شهریور, ۱۳۸۸ at ۷:۴۸ ب.ظ
مناجات نامت با اینکه تکراری بود ولی باز هم قشنگ بود
پاسخ به این نظر
۱۸م ,مهر, ۱۳۸۸ at ۱۱:۳۹ ق.ظ
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند
وقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟
شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟
بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟
اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت
به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده
ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:
میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم.
همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند
چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف
و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا!
آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است.
خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
پاسخ به این نظر
۴م ,آبان, ۱۳۸۸ at ۷:۱۵ ق.ظ
سلام روز خوش خیلی حال کردم گیجعی و برای دوستان عزیز خودم سند کردم
دمت جیز
پاسخ به این نظر
۶م ,بهمن, ۱۳۸۸ at ۹:۱۰ ب.ظ
یه بار خودمو گذاشتم جای خدا و یه مثنوی گفتم که آخراش اینه:
صبر تو در پای مردم پیر شد
مثنوی هم از غمم دلگیر شد
تا فرو بنشانم این اندوه را
می زنم یک فال باقصد خدا
باز حافظ دست من را باز کرد
پاسخم را این چنین آغاز کرد:
«ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آن چه می پنداشتیم»
پاسخ به این نظر