بابا آب داد

بابا آب داد
چه چیز را خدا میداند
شاید دسته گل باشد
شاید زن دوم دارد
بابا وا داد
بس که وام داد
بابا نان داد
بابا نان شناور داد
بابا نان سنگک هزار پانصد تومانی داد
بابا وا داد
بسکه شهریه دانشگاه آزاد داد
بابا داد
بابا به روزگار داد
بابا تهش باد داد بسکه کرایه خانه داد .



۳م ,اردیبهشت, ۱۳۸۷ at ۶:۱۰ ق.ظ
salam
ghashang bood mer30
پاسخ به این نظر
۳م ,اردیبهشت, ۱۳۸۷ at ۱۲:۴۸ ب.ظ
سلام
در این دوره بابا شرم دارد از اینکه همیشه دستش خالی است.
پاسخ به این نظر
۳م ,اردیبهشت, ۱۳۸۷ at ۹:۴۳ ب.ظ
سلام
در مورد بعضی چیزا دستم به شوخی نمی ره … اما شعر جالبی بود .
خدایی بابا بودن شهامت می خواد ها
پاسخ به این نظر
۴م ,اردیبهشت, ۱۳۸۷ at ۱۲:۴۹ ب.ظ
سلام
اگر مایل به امداداین شاعرونویسنده ی رنجدیده هستید لطفا استمدادمرا یک تا سه روز دروبلاگتان بگذارید تادوستان ببینند وبه یاریم بیایند ودرضمن ایمیلهای مراهم مطالعه بفرمایید وجزدستان شما دستی نیست به گشایش خفت گره این معما پس جانا به امدادم بیا…بااین عنوان
شبیه تنهایی
وب سایت پست الکترونیک
نویسنده: خلیل جلیل زاده
شعرزیبای زیر از خلیل جلیل زاده است.از اولین مجموعه شعر اوشبیه تنهایی که پس از چاپ فروش نرفته وحالا شاعر مانده وشعر هایی که تنها خواننده اش خود اوست…
زائری هستم از نیای فروهران جامه ام آفتابیست
سفرهای زیادی مرا با خود آشنا کردند سفر صفرِ یک آغاز، سفر یک خواب صمیمی
سفر یک رود، سفر کرکسی به اوج قله ی شکوه
سفر مردی شبچران ،سفر زنی که سفره اش رنگین ازمردار عاطفه بود
و در تمام این سفرهازائری بودم با نیاز آتش
و جامه ام آفتابی بود
زمانی تشنه ام بود ،انگشتانم دستچاله ای شد
تا گنجشکی روی آن اشک بریزد
و من سیرابِ اشکِ پرنده شدم
شده است
زیر آلاچیق سبزی مهمان شب پره ای باشم
شده است
بارها تلخی وحشت را در آغوش خفتکی بچشم
چند بار از
بنفش زارِ نفرت گذشتم
هیبت یک دایره را دور زدم
یک بارعقربی دیدم که کلوخی را نیش می زد
و آفتاب پرستی که آفتاب کورش کرده بود
و آواز تذرویی شنیدم
که بی هنگام خواب جنگل را می ربود
و از بشارت روز در ناف شبی سیاه خبر می داد
من از نماز سرد، رمز نیایش آموختم
جنون رادر شاخسارهای یک بید پریشان جستجو کردم
و از کالار ته خانه ی یک رود
نشان از ایستادگی گرفتم
و در تمام این سفرها
زائری بودم
محتاج نور با جامه ی آفتابی
وقتی به راه افتادم
هنوز موبدی نمی دانست چند گل آتش تا اهورا باقیست
و هنوز آدم در سرابِ اورنگ مانده بود
من براه بودم
از خواب بودا گذشتم
جایی موسی عصایش را گم کرده بود
و گاوی به چریدن در مرتع پوشالی جهود مشغول بود
من از برق کند کارد فهمیدم که در دامان ابراهیم
فرزندی به مسلخ نخواهد رفت
و از مادری باکره دانستم کلید بغض غنچه ها چیست
مرزهای رسالت را در نوردیدم
و فهمیدم در عصر چوبینه ها باید به خاتم ختم شد
و فهمیدم
می شودجایی که همه دار و برگ و سنگند
پولاد بود
و پولاد ماند
و هنوز در راهم
و زائری هستم
از نیای فروهران
با نیاز آتش
و هنوز جامه ام
آفتابیست
اگر شما هم مثل من از این شعر خوشتون اومده به آدرسهای زیر بروید.
http://www.shoolan.blogfa.com/
پاسخ به این نظر
۴م ,اردیبهشت, ۱۳۸۷ at ۹:۳۱ ب.ظ
بابا خیلی چیزهای دیگه هم داد که اگه اینجا بنویسم هم واسه خودم شر میشه و هم واسه این دوست گیجعلیمون!!!
گیجعلی جان،این پست آخرم دستمایهء خوبیه واسه مطالب قشنگت،بیا ببین و نظرت رو بگو و بعد هر جور دوست داشتی در موردش قضاوت کن.
قربانت
پاسخ به این نظر
۱۳م ,اردیبهشت, ۱۳۸۷ at ۵:۱۶ ب.ظ
جالب بود
لذت بردم
بابا هم آب داد و هم نداد
اینم می شه!
پاسخ به این نظر