تحلیل و نقد موشکافانه داستان بز بز قندی
آنچه در داستان بزبز قندی بیشتر از همه به چشم میخورد و شک بر انداز است رفت آمد مادر بچه هاست به گونه ای که هیچ وقت در خانه نیست و گرگ نابکار از همین خلاء استفاده میکرد
طی تحقیقات بنده و کاشف بعمل آمده مراودات مشکوکی دیده شده که بز بز قندی به بهانه تهیه علف تازه از خانه خارج میشود اما به محض اینکه دو سه تا کوچه از خانه دور میشود تغییر ماهیت میدهد و به سرعت گوشی خود را که به یکی از خطوط اعتباری ایرانسل تجهیز شده در می آورد و به بی افش زنگ میزند ظرف ۵ دقیقه گوسفند فشنی با یک عدد پژو پارس اسپروت به سراغش می آید و با هم میروند صفا .
پدر که سه شیفته کار میکند مادر هم که میرود صفا بچه ها هم تنها در خانه میمانند . کمترین خطری که تهدیدشان میکند گرگ پشت درب است و بیشترین خطر شبکه های ماهواره ایی که از تلویزیون خانه پخش میشود و آنها بدون نظارت مادر میبینند . اینگونه میشود که بچه شنگول از آب درمی آید .
شنگلول چرا شنگول است مگر این روزها بدون آب شنگولی میتوان شنگول بود .شنگول را باید در ابتدا حد زد بعد به راه راست هدایت کرد و بعد بدنبال ساقی محل رفت و آنرا نیز با چند ضربه شلاق به راه راست هدایت کرد تا دیگر به طفل های معصوم آب شنگولی نفروشد .
مونگول هم که بینوا مونگول است و هپلی .
اما حبه انگور که به غایت چند صندوق انگور است اهل طرب است و زید بازی . آخرین باری که گرگ به خانه بزبز قندی نفوذ کرد با نازک کردن صدا خودش را جای جی اف حبه انگور جا زد بود و وارد خانه شد .
خلاصه نرمال ترین شخصیت داستان همان گرگ است که هدفی منطقی را در کل داستان دنبال میکند و گرنه کلیه شخصیت های داستان به نوعی دچار انحرافات اساسی میباشند .



۱۷م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۶:۲۹ ب.ظ
عالی ، با مزه و در نوع خودش بی نظیر بود
ایول به این ایده و پردازش و طنازیه شما !
همچنان قلمتون پایدار !
پاسخ به این نظر
۱۷م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۶:۴۱ ب.ظ
خیل ی ی ی ی واقعا آخرشی خدایا به فریادم برس (بخونید berAs) مردم از بس خندیدم.

گیجعلی خدا نگشتت خی ی ی لی بلایی!
مثه همیشه عالی بود
پاسخ به این نظر
۱۸م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۷:۴۲ ق.ظ
خب تقصیر شوهر خوانوادس
وقتی به بز بزقندی نمیرسه خوب یه بز گر دیگه بهش میرسه
بز که قحط نیست
بالخره بزبزقندی هم دل داره
واسه خودش نیاز داره
فقط بچه بزاد و شیر بده؟
پاسخ به این نظر
۱۸م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۸:۲۲ ق.ظ
bejae ina tempe mano ok kon
پاسخ به این نظر
۱۸م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۱۰:۴۸ ق.ظ
سلام
لطفا اسم خودت را از گیج علی به گیج عمر یا یه چیز دیگه تغییر بده!!!
با تشکر
پاسخ به این نظر
۱۸م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۱:۵۴ ب.ظ
گیج علی عزیز کارت خیلی درسته. اسمتم همون گیج علی خوبه البته اگه دوستان اصرار دارن میتونی بذاری گیج سید علی
پاسخ به این نظر
۱۸م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۱:۵۶ ب.ظ
جالب بود دیدگاهتون!
پاسخ به این نظر
۱۸م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۲:۲۹ ب.ظ
عالی بود، دستت درد نکنه، خیلی بامزه بود….
پاسخ به این نظر
۱۸م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۴:۴۸ ب.ظ
matnet jalebo khondani bod va shayesteye taghdir. tanzpardaze ghadari hasti va ba zerafate khassi az ye dastane sade va tekrari ye tanze jazzabo ghashang misazi.barat arezoye movaffaghiyat mikonam.tabe ghashange nevisandegit mostadam bad
پاسخ به این نظر
۱۸م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۵:۳۴ ب.ظ
پاچه خوارهای خوبی هم داری
واقعا جالب واسم
اما یه سئوال داشتم از دوستای عزیز
اصولا ادم وقتی طنز میخونه نمیخنده بلکه فکر میکنه تا بفهمه درون مایه طنز چی بوده
به اونی که میخندن هجو هست نه طنز.
حالا چرا بعضیها غش میکنن از خنده دلیل داره
من که میدونم دلیلشو اگه تو به دلیل گیجی متوجه نشدی بگو تا بگم
پاسخ به این نظر
۱۸م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۹:۵۲ ب.ظ
اقا خیلی تهمت ناروا زدی به نوامیس مردم !درس نیست والله !
پاسخ به این نظر
۱۹م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۱۱:۲۱ ق.ظ
دمت گرم از این زاویه خیلی جالب بود
پاسخ به این نظر
۱۹م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۱۱:۲۴ ق.ظ
واقعا دارم فکر می کنم چه طوری این داستان به ذهنتون رسیده که تجزیه تحلیلیش کنید قبل از این به خودتون تبریک می گم قوه تخیلتون محشر کار می کنه داستان هم که حرف نداشت موفق باشید و پیروز
پاسخ به این نظر
۲۰م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۸:۵۴ ق.ظ
ما ایرانیهای خدا زده و فلک زده عادت غریبی پیدا کردیم: خودزنی ! و غریبتر از آن، حس لذت ابلهانه پس از آن است !! و شنیعتر از آنها، به به و چه چه و ادعاهای روشن فکرمآبانه فلک زدگان دیگری که در اطراف خود داریم……
تیشه به ریشه خود زدن هنر نیست. جوامع دیگر بابانوئل ۱۰۰ ساله و باربی ۴۰ ساله و آرنولد ۱۵ ساله خود را با افتخار به سرتاسر جهان صادر میکنند، اما ما بیچارگان خاک برسر چه میکنیم ؟ هزاران قصه و آداب زیبا و استخوان دار خود را به درب طویله بی غیرتی میمالیم و نامش را “قوه تخیل” و “زاویه دید جدید” و “ایده و پردازش و طنازی” ، و بدتر از همه، “طنز پردازی” میگذاریم !
پستی را در وبلاگم به این قضیه اختصاص دادم. کمی به حال خودمان گریه کنیم:
با مغز در حال سقوطیم و وارونه می رقصیم و تنبک میزنیم …….
پاسخ به این نظر
۲۰م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۲:۴۷ ب.ظ
من یه جواب به نظر قبلی بدم ؟؟؟
میدم D:
جناب صدیقی
حتی اگه حق با شما باشه که نیست
تو مملکتی که مغز ها به سقوط محکومند وارونه رقصیدن هم هنر میخواد !
از اینهمه گریه کردن به حال خود و دیگران خسته نشدین ؟
تا وقتی رستم یا شاید مبارک سیاه خودمون هستن شنگول و منگول فقط داستانی هستن مال دوران کودکی نه بیشتر …
حالا چرا شنگول و خونوادش واسه شما شدن ریشه و اسطوره جای سوال و بحث و بررسی داره !
بر فرض این ریشه باشه … ریشه واسه رشد کردن و محکم شدن احتیاج به آب یا شاید آب و تاب دادن داره …
حالا بگذریم از اینکه اصلا” مغز این نوشته میخواسته چیز دیگه ای رو بیان کنه که هر کس در حد درک خودش ازون بهره می بره …
انقدر اشکتونو صرف حال خودتون نکنید !
پاسخ به این نظر
۲۰م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۴:۴۸ ب.ظ
عجب زاویه دیدی !
من حداقل روزی ۳ بار این قصه رو برای دخترم تعریف می کنم، ولی این یه چیز دیگس.
پاسخ به این نظر
۲۰م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۷:۰۹ ب.ظ
ردپای عزیز،
اولا حق و حقوق نظر دهندگان را شما مشخص نمیکنید. پس حد و حدود خودتان را رعایت بفرمایید.
دوما، اگر شما خودتان را جزء مغزهای در حال سقوط میدانید، پس به رقص وارونه خودتان ادامه دهید و خوشحال باشید که هنرمندید !
سوما اگر مفتخرید که چنین هنری دارید، دیگر چرا به شنگول و منگول و رستم و مبارک چنگ می اندازید؟ آزاد سقوط کنید !!
چهارما، اگر وارد وادی پاسخگویی میشوید لطفا اینقدر احساساتی پاسخ ندهید.
پنجما، ریشه و اسطوره آن چیزی نیست که در بوق و کرنا مینوازیم. ریشه و اسطوره چیزی است که از بدو تولد در گوش شما زمزمه میشود (اگر در این حد خوش شانس بوده باشید). فرمودید ” رستم و مبارک سیاه خودمون” ؟ آیا شنگول و منگول دوران کودکی شما بزهای حیاط همسایه بوده اند؟
ششما، پدران و مادران ما تاکنون وظیفه آبیاری این ریشه را به خوبی انجام داده اند. ظاهرا شما و هم فکرانتان تصمیم گرفته اید وظیفه تابیدن آنرا به عهده بگیرید!
باز هم خدا پدر من و امثال من را بیامرزد که اشک خود را صرف انحطاطی که بشریت درگیر آن شده میکنیم، نه مثل جنابعالی که بخاطر مطلبی که بنده نوشتم اشکریزان شده اید !!!
و در آخر، نمیدانم نسبتی با گیجعلی دارید یا خیر، ولی بهتر بود تا این حد خود را گرفتار به به و چه چه ها نمیکردید که با اولین پیام مخالف، اینچنین در هم بریزید………
پاسخ به این نظر
۲۱م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۷:۵۵ ب.ظ
مخاطب یک سایت حق داره از متنی که میخونه و ازش خوشش میاد دفاع کنه پس به حرف های خاله زنکی که انگار مادران و پدرانتون خوب در گوشتون زمزمه کردن چنگ نزنین برای اینکه چیزی شنیدید که باب میلتون نبوده !
ما به اشک شما و مطلبی که نوشتین خندیدیم … مثل شما اشکمون رو جایی نمیریزیم که فایده ای نداشته باشه !
از منطقتون بیشتر از چشماتون و اشکتون کمک بگیرین بد نیست
انتقاد پذیر هم باشید بد نیست !
به بابانوئل هم حسودی نکنید باز هم بد نیست !
اگر هم با بنده بحثی دارین توی وبلاگ خودم جوابمو بدید نه اینجا !
پاسخ به این نظر
۲۲م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۱:۳۰ ب.ظ
این جناب صدیقی من رو یاد بعضی از علما میندازن که با وجود اینکه ۱۴۰۰ سال از قیام امام حسین رفته هنوز در مورد جنسیت اسب اون شک دارن. بدون اینکه هدف والای قیام رو درک کرده باشن
واقعا از اینکه اینقدر ذهنتون سطحیه متاسفم
هنوز هم شنگول و منگول توسط باباتون ابیاری میشه نترسین. کسی شیر اب رو نبسته
فقط موضوع به طریق طنز تحلیل شده تا مسائل و مشکلات رایج جامعه بیان بشه. مشکلاتی که شما سطحی فکرها و مقدس ماب ها به وجود اوردید
حالا شنگول اب شنگولی بخوره باباش ۳ شیفت کار کنه. چیزی از داستان کم میشه؟
مهم اینه که گرگ اومد و همشون رو خورد
چشمهارو باید شست. جور دیگر باید دید
پاسخ به این نظر
۲۲م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۹:۵۸ ب.ظ
دوستان با هم بحث نکنید عوضش اینو گوش کنید :
۱ – گرگه میره در خونه شنگول و منگلو در میزنه
بزبز قندی میگه بچه ها نیستند بیا تو
————————————-
۲ – گرگه میره در خونه شنگول منگول در میزنه یکی میگه کیه گرگه منم مادرتون خرسه در و باز میکنه میگه تو مادر مارو نمودی شنگول منگول اینا چند ساله که از این خونه رفتند .
پاسخ به این نظر
۲۳م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۱۲:۲۲ ب.ظ
وای این نظر آخر رو خوندم کلی خندیدم. ایول دمت گرم خدایی آخرشی بابا.
پاسخ به این نظر
۲۳م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۱۲:۴۹ ب.ظ
یک نقد موشکافانه هم برای شنل قرمزی بنویس.
موفق باشی
پاسخ به این نظر
۲۳م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۵:۰۵ ب.ظ
جناب ردپا،
مجبورم کردی با ادبیات بی ادبانه خودت پاسخت را بدهم.
از طرز بیان زشت و بچهگانه ات مشخص است که بار علمی و فرهنگیت در حد ریشه و استخوان نداشته ات است. بهتر بود بجای پاتیناژ بازی بر روی کلمات و جملات من، کمی از مایه بی مایه خودت خرج میکردی!
” ما به اشک شما و مطلبی که نوشتین خندیدیم ” … مسلما موجود لوده و بی عاری مثل تو کاری بجز خندیدن به هر چیزی نمیتواند ا نجام دهد ! حالا ریش اجداد ناشناس خود باشد یا اشک دیگران !!! اینکه چرا بی وجودی مثل تو خودش را جمع میبندد و میگوید “ما” ، فقط میتواند از همان بی بوته بودنت ناشی شود و علاقه به ابراز وجود.
و در آخر، اگر دنبال مشتری جور کردن برای وبلاگت هستی، باید بدانی که سالها پیش، یعنی قبل از آنکه تو بتوانی جنسیت آن بزبزقندی که با شیرش رشد کردی را بشناسی، روشهای محترمانه تری برای بالا بردن میزان بازدید کننده یک سایت یا وبلاگ بوجود آمد.
کمتر از آنی هستی که من بخواهم باز هم به تراوشات ذهن نارس بی عرضه تو پاسخ دهم.
پاسخ به این نظر
۲۳م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۵:۱۰ ب.ظ
و اما جناب Silver
شما هم مثل “ردپا” مجبورم کردی که با ادبیات بی ادبانه خودت پاسخت را بدهم (نمیذارین آدم باهاتون مودبانه حذف بزنه که!)
اولا اگر شما با خواندن مطلب بنده یاد بعضی از علما افتادی، بسیار شایسته بود که خاطرات تلخ و شیرین (!) خودت را در نهانخانه افکارت حفظ میکردی و در ملاء عام بیان نمیکردی !
دوما اگر خودت را خیلی عالم تر از علمایی که میشناسی میدانی، باید حرمت امام حسین (ع) را نگه میداشتی و با شنگول و منگول قاطی نمیکردی! تازه، ادعای درک هدف والای ایشان را هم داری !!!!
ذهن من سطحی نیست طفل بیچاره، سطحی امثال تو هستید که بدون داشتن توان مباحثه، با توهین به طرف مقابلت میخواهی خودت را مطرح کنی: “هنوز هم شنگول و منگول توسط باباتون ابیاری میشه”
بیچاره، تو توانایی تشخیص دوست و دشمن را نداری، توانایی درک مشکلات جوامع بشری را نداری، اوج درک تو و امثال تو از مسائل و مشکلات رایج جامعه خلاصه شده در مست و پاتیل شدن با آب شنگولی و لخت و پتی چرخیدن و گیتار به دست گرفتن و فاتحه خواندن به موسیقی! خوشا به حال من و امثال من که شنگول و منگولمان موجوداتی معصوم بودند که به ما می آموختند چطور مراقب فریبهای گرگ صفتان باشیم و سلامت و وجود خودمان را حفظ کنیم. و بدا به حال فرزندان تو که باید در سنین کودکی بیاموزند که بزبزقندی مادری فاسد بوده (و ناگهان فکر کنند که شاید مادر خودشان هم همچنین!!) و شنگول و حبه انگور کوچولو که مشروب میخورند و ، خوب پس چرا آنها توی پارتی بعدی از “همونا” نخورند و توی بغل پسرای آقا خرسه دست و پا نزنند؟؟؟
بیاموز تا دوست و دشمن را تشخیص دهی. همه مقدس مآب نیستند. عمق حرف من، چیزی که تو و ردپا توان درکش را نداشتید این بود که با تخریب نمیتوان تعمیر کرد. باز هم نفهمیدی ؟ یعنی اگر شما و هم فکرانتان میخواهید معضلات جامعه را بگویید، با تخریب زیباییها فقط عمق معضلات و مشکلات را بیشتر میکنید.
پاسخ به این نظر
۲۳م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۵:۳۳ ب.ظ
اولا من حتی لایق ندونستم متنتون رو بخونم چون ادم متحجری مثل شما معلوم هست چه متنی مینویسه.
ثانیا من امام حسین رو با کسی قاطی نکردم لطف کن تایپیک رو بخون بعد پاچه ادم رو بگیر.
شما اصلا قدرت تجزیه تحلیل نداری
فقط میخای افکار غلطت رو به خورد همه بدی
دوست و دشمن این وسط چیکارن اخه؟
وقتی کم میاری جواب نده
یکم فکر کن
پاسخ به این نظر
۲۳م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۵:۴۸ ب.ظ
آدم بی سوادی مثل تو را چه به پاسخگویی ؟
“فقط میخای” غلطه بچه جون، حتی اگر بخواهی محاوره ای بنویسی باید بگی: “فقط میخوای” !
“این وسط چیکارن” غلطه، باید بنویسی: “چکاره اند”
“یکم” هم به همان ترتیب.
حالا دیگه برو خونه، دیر وقته. آقا گرگه میخوردت …….
پاسخ به این نظر
۲۳م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۶:۵۷ ب.ظ
چیزی از زبان محاوره به گوشت خورده؟
اصلا گوش داری؟ یا همش زبونی؟
تو مثلا خیلی با سوادی؟ از تحلیل کردنت پیداس؟
همون که گفتم عین همون علما تو اسب هنوز موندی
جواب ابلهی مثل تو سکوته
پاسخ به این نظر
۲۴م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۹:۳۱ ق.ظ
اینو بدونید این مطلب صرفاً برای شوخی بود آقای صادقی شما هم اگر مشکلی دارید به این وبلاگ هایی که در شأن شخصیت و فرهنگ شما نیستند نیاید خلاص.
سیلور جان شما هم یاد بگیرید الکی با کسی بحث نکنید که در حد شما نیست یا هم سطح شما نیست
اگر کسی باید برای این مطالب جدال کنه مدیر سایت یا نویسنده مطلب است که اصلاً تو باغ نیست و همش جوک میگه
پاسخ به این نظر
۲۴م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۹:۳۷ ق.ظ
در ضمن دام شخص قابل اعتمادی گفته که گرگه اقا بود اصلاً شاید خانم بوده
چرا هر چی بدیه به مردها نسبت می دن مثل اقا گرگه آقا دزده و هر چی چیز خوبه به خانم ها تشبیه میشه مثل خورشید خانم و …
پاسخ به این نظر
۲۴م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۹:۳۹ ق.ظ
منظورم همان کدام هست
پاسخ به این نظر
۲۴م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۱۱:۰۱ ق.ظ
سلام داداش
ببین با این بحثی که را انداختی چه کردی خداییش من دیگه نمیدونم چی بگم در ضمن با اجازت آخره داستان رو من یه جور دیگه بیان میکنم که همه راضی بشن و دیگه به قول خودشون از این ادبیات هم دیگه استفاده نکنن
———————–
داستان از اونجایی شروع میشه که پسر آقا خرسه که پلیس بوده یه روز تصادفی بزبز قندی رو با یه گوسفند قریبه میبینه اونم کجا توی ماشین بعد که پیگیر ماجرا میشه میبینه اونا باهم رفتن به یه خونه و بعد از ۲-۳ ساعت از اونجا درآمدن خلاصه عزمش رو بیشتر جزم میکنه که داستان چی بوده خلاصه بعد از کلی فضولی میفهمه که بعله بزبز قندی قصه ما به خاطر اینکه طلاق گرفته و از شوهرش جدا شده وکسی هم نداره بلاخره یه بی اف واسه خودش جور کرده که کمکش کنه برای اینکه چییییییییی با هم برن علف تازه بیارن بدن به بچه ها چرا آخه اینا تو ده پایین بودن و تا ده بالا راهی بس بسیار طولانی بوده واسه همین از اون بی اف محترمشون که جای تشکر و قدردانی داره این کار رو واسشون انجام میداده اما اون گرگ ناقلا بنا به برسی های به عمل آمده از مومیایی اون گرگ ناقلا معلوم شده که اون مذکر نبوده و مونث بوده این بنده خدا هم عاشق منگول شده بوده و میخواسته از طریق شنگول به اون برسه و با هم زندگی خوب خوشی رو داشته باشن اما چون به دلیل کار پدرش به یه ده دیگه رفته بودن و بعد از چند سال دوباره برگشته بودن به همن ده قبلیشون و عاشقی هم که میدونید بد دردیه هی میرفته دم در خونه قبلیه بزبز قندی اینا و از اونجایی که آدرس محل سکونتشون هم تغییر کرده بود و خانم گرگ ناقلای قصه ی ما هم از این موضوع خبر نداشت و فکر میکرد که این صاحب خونه جدید میخواد اینو اسکل کنه در خونه ونا را داشته از جا میکنده به ناچار پسر آقا خرسه با این خانم گرگ ناقلای قصه ما ازدواج میکنه و از اونجایی که این خانم گرگه همه چیزو واسه پسر آقا خرسه تعرف کرده بود اونم فضولیش گل میکنه و اون وقتی که بزبز قندی رو میبینه میره دنبالش
آخییییییی همین الان متوجه شدیم که شوهر بزبز قندی ریق رحمت الهی رو سر کشیده و بزبز قندی هم به خاطر بچه هاش با بی افش تموم کرده و همشون در کنار هم زندگی خوب خوشی دارن راستی ۱ دقیقه سکوت کنید برای روح اون خدابیامرز شوهر بزبز قندی رو میگم
اجرتون رو هم از هرکی میخواین بگیرین
———————————–
قصه ی ما به سر رسید حاجی از این آقا کلاغه خبری نیست ناکس رفته بوگاتی خریده کسی رو تحویل نمیگیره بیخیال غصه ی ما به سر رسید گرگه هم به آرزوش نرسید.
پاسخ به این نظر
۲۴م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۱۱:۱۳ ق.ظ
آقای علیرضا صدیقی بهتره بگم شما که ادعاتون میشه لاک غلط گیر خوبی هستی , غلطی داشتید در متنتون.
و اما جناب Silver
شما هم مثل “ردپا” مجبورم کردی که با ادبیات بی ادبانه خودت پاسخت را بدهم (نمیذارین آدم باهاتون مودبانه حذف بزنه که!)
مجید جان دلبندم “حذف” نه “حرف” درسته.
پاسخ به این نظر
۲۴م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۱۲:۴۲ ب.ظ
جناب صدیقی اصولا” وقتی منطق کم میاره آدم دست به دامن غیر مودبانه حرف زدن میشه ! همین قدر که در بحث منطقی کم اوردین واسه من کافیه و اثباتیه واسه تناقضاتی که بین شعار هاتون و خود واقعیتون وجود داره !!!
دیگه چی بهتر از این !
پاسخ به این نظر
۲۴م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۳:۲۹ ب.ظ
Silver طرز پاسخگویی تو که نشان میدهد خیلی بچه هستی.
ردپا هم که نقش یک اسباب بازی کوکی را به خوبی و به نحو احسن بازی کرد ! هرچه بیشتر کوکش میکردم، بیشتر قدقد به راه انداخت !!!
آقا محمد، چیزی که شما فرمودید اشتباه تایپی بود، نه “غلط املایی”. اما در هر صورت از تذکر شما ممنونم.
در این میان فقط Ghost عزیز یک کلمه حرف حساب زد! ممنونم.
پاسخ به این نظر
۲۵م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۸:۱۲ ب.ظ
مگه همین مولوی نبود که می گفت
مفتعلن مفتعلن و …. کشت مرا
و در آخر دیدیم که یه کسی با نام علی اسفندیاری یا نیما یوشیج
کار نو گرایی را آغاز کرد
بعضی از کسانی که به اعتقاد آقای صدیقی بودن
مخالفه نیما و اعتقاداتش بودن
ولی دیدی که چی شد و حق با چه کسی بود!
این آقای گیج علی هم خواسته نوگرایی بکنه
گذشته رو زنده کنه
و با یه حرف های جدیدی به زبان طنز
یه گوشه از زندگی و جامعه امروز رو به تصویر بکشه
خواهشن دیگه در این مورد بحث نکنید
و خطاب به شما گیج علی عزیز که باید بگم
این بحث و حرف ها یه موقع باعث نشه که یه روز
این ذوق و شوق هنریت رو از دست بدی
ما پشت شما هستیم
و از حمایت کنندگان سر سخت شما هستیم
از جوابت به این بحث که باز چند تا جوک یا پایان داستان دیگه ای اضافه کردین
خیلی خوشم اومد
دمت همیشه گرم و سوزان باد
مثله آتشگاه و آتشکده زرتشت
پاسخ به این نظر
۲۶م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۵:۵۴ ق.ظ
من واقعا لذت میبرم.
اون بچه پرو هم خوب ویرایش کزد داستان رو.
از ردپا و سیلور هم ممنونم.
پاسخ به این نظر
۲۷م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۶:۵۰ ق.ظ
سلام
اولا این نقدتون خیلی جالب بود
دوماتا جایی که من یادم میاد حبه انگور دختر بود پس باید با بی افش قرار بزاره
پاسخ به این نظر
۲۷م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۷:۴۶ ب.ظ
آقای علیرضا صدیقی یه سوال داشتم
دوست عزیز میشه بگین شما اهل کدوم دیارین ؟
پاسخ به این نظر
۲۸م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۱:۵۱ ب.ظ
من با آقای صدیقی تا حدودی موافق بودم. اما وقتی شلوغ بازیهای یک عده رو دیدم کاملا با آقای صدیقی موافق شدم !!!!
ردپا جوری تخت گاز رفت که کوبید به دیوار !! آدم فکر میکنه برادر یا خواهر ناتنی شنگول و منگوله!!!!!! (خدا نور به قبر آقا خرسه بباره!!!!)
Mohsen هم که دیگه زد به سیم آخر، گیج علی رو با نیما گذاشت توی یک کاسه !!!!
خدا شفاتون بده! چقدر خل و چلین …….
آقای صدیقی، Ghost راست گفت ، به این وبلاگ هایی که در شأن شخصیت و فرهنگ شما نیستند نیاید……….
پاسخ به این نظر
۲۸م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۲:۲۳ ب.ظ
لیلای مجنون سیکتیر میدونی یعنی چی؟
پس سیکتیر
lol
پاسخ به این نظر
۲۸م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۹:۲۵ ب.ظ
آفرین
پاسخ به این نظر
۲۸م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۱۰:۰۶ ب.ظ
کی پیغوم مارو پاک کرد ؟؟؟؟
پاسخ به این نظر
۲۹م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۹:۵۴ ق.ظ
جدا به امید اون روزی که همه مردم این کشور جهان سومی خصوصا کباده کشای روشن فکری و علم و منطق ازادی بیان و احترام به ایده های مخالف رو یاد بگیرن
پاسخ به این نظر
۲۹م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۶:۰۰ ب.ظ
جناب گیجعلی نمیخواین مطلب جدید بذارین ؟ D:
فبلنا میومدیم مطلب جدید بخونیم این چند وقته فقط نظر جدید میخونیمااا !
پاسخ به این نظر
۳۰م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۸:۲۳ ق.ظ
خیلی خفن و دردناک بود و چرا ابروی مادر این بزها را بردی .
و پدرشون هم گرگ ها خورده بودن و کلیه مسئولیت خانه با خانم بزی
بود .مثل خیلی مادرهای امروز ایرانی که مجبور هستن بزبزقندی بشوند و
مردها هم از گرگ پست تر شدن
مرگ بر امریکا
پاسخ به این نظر
۳۰م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۵:۵۶ ب.ظ
نه میر عماد، من نمیدونم معنی اون کلمه چیه. ولی از یه همچین جایی مشخصه که چه آدمایی توش هستن و همچین آدمایی چه حرفایی میزنن
پاسخ به این نظر
۳۰م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۷:۳۴ ب.ظ
ای شیطون معنیش رو ولی میدونی.
اینجا ادم های با کلاسی میاییند ادمهای خاصی مثل دلسوز و ردجا و دیگر دوستان.
اکثرن بچه های تجریش اونورا هستند و خیلی با کلااس هستند.:D
در ضمن معنیش تو دیکشنری دهخدا هست.
برو بخونlol
پاسخ به این نظر
۳۱م ,شهریور, ۱۳۸۷ at ۸:۵۷ ق.ظ
خیلی جالب بود با هال بود ایول
پاسخ به این نظر
۲م ,مهر, ۱۳۸۷ at ۷:۰۳ ق.ظ
آقا رضا،
تا الان توی این صفحه هرچیزی کاملا برعکس نوشته شده! از قصه بزبزقندی گرفته تا آخرین پست شما. این برعکس بودن شامل با کلاس و دلسوز بودن آدماش، بچه بالا شهر بودن و این مسایل هم میشه !!!
البته با “خاص” بودن آدمهای اینجا موافقم! (طبق تعبیری که این روزها در مورد کاراکتر رضا عطاران بکار میره!!!!!)
پاسخ به این نظر
۲م ,مهر, ۱۳۸۷ at ۱۱:۰۸ ق.ظ
آبجی لیلا، شوما خودتو درگیر اون کلمه نکن. ما چند روز پیش اونو بار میرعماد کردیم، طفلی تازه یاد گرفته، اومده بگه که مثلا زیر دماغش کرک سبز شده!!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ به این نظر
۵م ,مهر, ۱۳۸۷ at ۱:۱۸ ق.ظ
عباس جون بهتره شما انقدر نلیسی.
پاسخ به این نظر
۶م ,مهر, ۱۳۸۷ at ۱۰:۲۶ ق.ظ
رضا جون، منظورم لیلای مجنون بود. همونی که اینجا داره نظر مینویسه.
با لیلا خانم شما نبودم !!!!!
سوءتفاهم شده داداش !!!
پاسخ به این نظر
۹م ,مهر, ۱۳۸۷ at ۵:۰۶ ب.ظ
من نمی دانم که چرا مردم می گویند …
اسب حیوان جدیدی است
پرنده زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست …
چشمها را باید شست …
جور دیگر باید دید
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
…
و همچنین چتر ها را باید بست …
و برای لیلای مجنون متاسفم که منظورم رو درک نکرد …
پاسخ به این نظر
۲۳م ,مهر, ۱۳۸۷ at ۲:۰۷ ب.ظ
آقا محسن، شما باید برای افراد دیگری متاسف باشید. صحبت کردن با رسم الخط روشنفکرنماهای ماهواره زده، راه به جایی نمیبره !
ضمنا از پاسخ هوشمندانه عباس قصاب به حیوان تربیت نشده ای به نام “رضا” بسیار ممنونم….
پاسخ به این نظر
۸م ,آبان, ۱۳۸۷ at ۷:۲۲ ق.ظ
دمت گرم سال نوآوری را تکمیل کردی با این قلمت. همینطور به شاعر که میگه :جور دیگر باید دید. کلی حال دادی ….
لطفا در مورد وضعیت خاله سوسکه معلوم الحال هم کنکاشی بفرمایید.
پاسخ به این نظر
۸م ,آبان, ۱۳۸۷ at ۱۱:۳۴ ب.ظ
آقای صدیقی و یا هر چیز دیگری…
شما کار و زندگی نداری بروی در بلاگ خودت نقد های باحال بنویسی؟
یک جوری حرف میزنی احساس می کنم لهجه ات شبیه یک روزنامه ای است در یک کشوری که بهش میگن کیهان!
بابا دست بردار…
این مملکت از وقتی که دوست عزیز محمد جان سر دسته دزدان مدینه و همکاران شریف اش مورد یورش قرار گرفت همه چیز اش را از دست داد
پاسخ به این نظر
تحلیل و نقد داستان بزبز قندی / گیجعلی « خوراک سالم
۱۵م ,آبان, ۱۳۸۷ at ۳:۰۰ ب.ظ
[...] به نقل از گیجعلی [...]
۱۸م ,آبان, ۱۳۸۷ at ۱۲:۲۲ ب.ظ
آقای صدیقی و همفکراشون مدتهاست که کمر همت بستن برای حذف رستم و سهراب و مولانا و فردوسی از ذهن تاریخی مردم. برای فراموشی همه کسانی که هویت ما مدیون اونهاست. پس باید هم اینقدر سنگ داستان بز بز قندی رو به سینشون بزنن و از انحرافش آشفته بشن… اصولا موجودیت آقایون با ایجاد آرامش به خطر میافته!!! حتی توی این دنیای مجازی … بالاخره باید عناصری برای نا آروم کردن این دنیا هم باشن یا نه ؟؟
پاسخ به این نظر
۱۶م ,آذر, ۱۳۸۷ at ۴:۵۶ ق.ظ
تا کی می خواهید جنگ اطلاعاتی تونو اداما بدین ؟ آقایون ….خانوما… لطفا” بریم سر یه قصه کودکانه دیگه . من کارشناس هنرم – ادبیات نمایشی- حدودا” یک سالی هست که دارم روی افسانه ها و قصه های کودکانه خطه جنوب کشور کار می کنم. اگر موافق باشید یکی از اون قصه ها رو جهت تحلیل ارسال کنم. مرسی.
پاسخ به این نظر
۱۶م ,آذر, ۱۳۸۷ at ۱۱:۳۹ ب.ظ
بابا بس کنید. باران جون جیگرتئ من بخورم شما داستانتون رو بفرستید تا گیجعلی بزنه تو سایت.
پاسخ به این نظر
۱۹م ,آذر, ۱۳۸۷ at ۷:۱۴ ق.ظ
آقا گرگه کم جدی گفتم.کمی مودبانه تر جمله بندی کنید. آجی کوچیکت که نیستم .
چشم حتما” ارسال میکنم.
جناب گیجعلی بفرمایند به چه صورت؟
پاسخ به این نظر
۲۳م ,بهمن, ۱۳۸۷ at ۱۲:۵۲ ب.ظ
سلام. همانطور که ناگفته (از اسمم) پیداست ید طولایی در حل مشکلات دارم و جهت حل مشکلات همگی اعلام آمادگی میکنم(از گیجعلی گرفته تا آقایان نسبتا محترم ،نیمه محترم، وکاملا نا محترم حاظر البته بازم نا گفته پیداست که تخصص اصلی بنده حل مشکل بانوان عزیز است_گفتم که نگین طرف متحجره(-؛ _آخه دیدم از این وصله ها خیلی راحت بهم میچسبونید.
به قولی اگه نقدی هم دارین اول : دل یکدله کن وانگه گله کن نه که همینجور بزنین به تیپ هم.
گیجعلی خان قشنگ بود ،سلام ویژه به عباس قصاب(لوتی)،بارا ن خانم من به موضوعی که گفتین علاقه دارم اگه کمکی ازم بر بیاد خوشحال میشم
به امید همدلی و رفاقت واسه همه ایرانی ها
پاسخ به این نظر
۳۰م ,خرداد, ۱۳۸۸ at ۵:۴۲ ق.ظ
سلام مطل جان
مرسی از سلیقه قشنگتون .می شه بفرمایین تخصصتون توی چه زمینه ایه ؟
پاسخ به این نظر
۲۰م ,مرداد, ۱۳۸۸ at ۱۲:۳۱ ب.ظ
الآن چون وقت ندارم نظری ندارم . اما بزودی یک نقد حسابی براتون میفرستم که بخونین و استفاده کنین .از همه آقایان و خانوما تشکر میکنم
پاسخ به این نظر