جفنگ | روزنوشت های طنز یک گیجعلی


نصیحت پدرانه و پسران بی جنبه

روزی پیر مردی در حال احتضار بود به زحمت پسرانش را صدا زد که بر بالین او حاضر شوند پسران نیز به تعجیل آمدند پیرمرد دست بر زیر بالین خود کرد به هر کدام تکه چوبی داد و گفت این چوب را بشکنید پسران به راحتی همان کردند که پیرمرد از آنان می خواست مرد باز دست در زیر بالین خود کرد و بر هر کدام از پسران به تعداد برادران که پنج نفر بودند پنج چوب داد و گفت اکنون این پنج چوب را کنار هم بگذارید و بشکنید آنها نیز همین کردند پیرمرد کلافه شد به هر کدام پنج تکه چوب ضخیم تر داد گفت اینک بشکنید باز شکستند پیرمرد باز بر ضخامت تکه چوب ها افزود و گفت بشکنید و پسران بی درنگ شکستند پیرمرد کلافه شد به هرکدام از پسرها پنج دسته بیل داد گفت بشکنید پسران باز شکستند پیرمرد عصبانی شد ، رو به پسران کرد و گفت : پاشید برید گم شید شما جنبه یه نصیحت کردن و هم ندارید .


استثنا در قانون جاذبه نیوتن

در خبر است نيوتن آن هنگام که سيبی به سرش افتاد دانست که در دنيا نيرويست پايين کشنده که بر تمامی اجرام زمينی حتی شلوار پدرش مستوليست . القصه نيوتن سالها و سالها در نظام جهان می نگريست و ميديد سرپايينی رفتن ها را تا روزی از کنار استخری می گذشت چشمش به دختر نيکو صورتی افتاد که از قضا هيچ لباسی بر تن نداشت اندکی بر هيبت دختر نگريست برای وی که سالهای سال از زن و متعلقات آن فراری و گريزان بود ديدن چنين منظره ای تازه می نمود . اندکی به عمق فاجعه خيره ماند ، ناگهان او را حالتی پيش آمد اسباب مردانگی اش که تا امروز فقط جهت موال بکار برده ميشد تکانی خورد و در جهت مثبت y بالنده شد در همين هنگام نيوتن ندايي شنيد از اسباب مردانگی اش که مي گفت :  ای نيوتن خاک بر سرت کنم با آن قانون جاذبه ات چون من دارم ميرم بالا .